خیر است....

خرید بک لینک
پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می افتاد ،می گفت:
خیر است!!
روزی دست پادشاه درسنگلاخ ها گیركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند،وزیر در صحنه حاضر بود و گفت:
خیر است!
پادشاه از درد به خود می پیچید،از رفتار وزیر عصبی شد،او را به زندان انداخت،یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود،در دام قبیله ای گرفتارشد كه بنا بر اعتقادات خود،هر سال یک نفر را كه اخلاق و رفتارش با آن ها مختلف بود،سر می بریدند و لازمه اعدام آن شخص این بودكه بدنش سالم باشد . وقتی دیدند اسیر،یكی از انگشتانش قطع شده، وی را رها كردند.
آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود:خیر است!
پادشاه دستور آزادی وزیر را داد .
وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان اوشنید،گفت:
خیر است! پادشاه گفت:دیگر چرا؟؟؟
وزیر گفت:
از این جهت خیراست كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم،مرا به جای تو اعدام می كردند...

دیگه عاشق نمیشم...

ما را در سایت دیگه عاشق نمیشم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 6:50

صفحه بندی